ای ساغر من، ای من، ای از من و ما خوشتر
از ناز و حیا بهتر، وز عشق و صفا خوشتر
شوریده و دیوانه در دهر فراوان است
امّا ز وفاداری، داری تو مرا خوشتر
ماهی تو و نوری تو، نزدیکی و دوری تو
سوزی و سروری تو، وز این دو سه‌ تا خوشتر
من عاشق و تو گویی ترک می و مستی کن
البته پذیرفتن فرمان تو را خوشتر
لیکن من دیوانه گاهی گُسلم زنجیر
آنجا که جنون آید از قید رها خوشتر
بد می‌کنم و دانم هر لحظه پشیمانم
این قصه چسان رانم ناکرده ادا خوشتر
مرغ دل من این بار آهنگ دگر دارد
از تُرک و صفاهان به، وز شور و نوا خوشتر
من شاد که برجستم زان دام عجب رستم
گردیده بحمدالله حال دل ما خوشتر
سوگند به گیسویت بر آن رخ دلجویت
بر بویت و بر خویت کز ارض و سما خوشتر
حالی است که در این حال غافل ز دروغم من
از لحن سخن پیداست این صدق و صفا خوشتر
آن درد بزرگی بود، رفت از سر من آسان
آن درد و بلا برگشت برگشته بلا خوشتر
این حال نمی‌بینی، این شعر نمی‌خوانی
کی بوده‌ام از این بیش از دور قضا خوشتر
تقصیر من است آری عادت به غمت دادم
بد انسی اگر نه جان از غصه رها خوشتر
ای نخل بلند من دورِ از چه و چند من
عشق تو پسند من دردت ز دوا خوشتر
من خیمه زدم دیگر بالاتر از این وادی
از بوک و مگر بهتر، وز چون و چرا خوشتر
ای مدّعی پرگو از شهر جنون کم گو
ما هم دهکی داریم از شهر شما خوشتر

تهران ۴/۱/۱۳۵۹

دیدگاهتان را بنویسید