دمم را جز غم و حسرت نباشد همدمی دیگر
رسد گر تازه‌ای، باشد عذابی یا غمی دیگر
چه باشد نسیه چون نقدم چنین حرمان و حسرت بود
از این عالم چه دیدم تا که خواهم عالمی دیگر
چو بعد از سال‌ها سوی وطن آیم به یاد آرم
که هستم زنده بعد از ماتمش، وین ماتمی دیگر
بگو با ناطبیبی کو علاج درد من جوید
که کاری‌تر زند زخمی به جای مرهمی دیگر
فرو نفتاده چون آهی پرد اشک از رخ زردم
چه حاصل گر فتد در شوره‌زاری شبنمی دیگر
شدم با بادهٔ تلخ غم اینک خوگر و بی‌غم
دمی چون بگذرد آید دمی دیگر، غمی دیگر
کلاه فقر نیز از سر فکندم تا نباشم هیچ
ز ابراهیم مستغنی‌تر آمد، ادهمی دیگر
جهان شد شوره‌زار آز و ابر رحمتی خواهد
مسیح دیگری بایست زادن، مریمی دیگر
مرا دردی است نامش عمر و درمانی است نامش مرگ
دمی بگذشت اگر بی‌غم رسد صد غم دمی دیگر
در این بازار اگرچه اشک و خون دل فراوان بود
عمادا در گهرباری تو بودی حاتمی دیگر

دیدگاهتان را بنویسید