بیا که در رخ تو بنگرم صفای بهار
مرو که بی‌تو رود لطف از هوای بهار
به لحظه لحظهٔ عمر صفا و شور بخش
به خنده خنده به گوشم رسان صدای بهار
حدیث روی تو و وصف خوی دلکش تست
هر آنکه ساز سرودی کند برای بهار
شود به حال دل بندگان خود نگران
میان باغ چو بینند تو را خدای بهار
کسی که با تو نزد جام و چهره تو ندید
خبر نگشت ز قدر گل و بهای بهار
بیا که باز بندم دهان شکوه‌گرت
به بوسه در نفس صبح دلگشای بهار
سرم ز شوق به چرخ افتاد دوش که گفت
دلم هوای مئی کرده در هوای بهار
من و تو و می و روز بهار و گوشهٔ کِشت
بهشت غم نبود گر شود فدای بهار
بهار فصل جنون است، بهتر آنکه گناه
به پای عشق نویسند یا به پای بهار

دیدگاهتان را بنویسید