بخند ای ماه بر حالم که خوش کردی فراموشم
روم کم کم ز یاد تو، طنینِ مانده در گوشم
بیا چون می‌روی و تلخ‌ کامی‌هاست از این پس
یک امشب رخصتم ده، باده با لعل لبت نوشم
تو همچون شاخه‌ٔ گل سبز و خزم باش، باکی نیست
به مرگ خاطرات خویش اگر بینی سپه‌ پوشم
نشیند برف پیری عاقبت بر سنبلت ای گل
عجب کردند گویی، بی‌وفا یاران فراموشم
کنون کت روز بازار است و لبخندت به جان ارزد
بیا از دل ببر رنجم، بیا از سر ببر هوشم
بگویم بار دیگر گرچه می‌دانم که می‌دانی
که با اندوه دمسازم، که با حسرت هماغوشم
جنون‌ است این، نه عشق، ای دل به حال خویش فکری کن
کشش چون نیست از آن سو، چرا بیهوده می‌کوشم
چو شمع سرگرفته گشتم از دم سردیت خاموش
سراپا آتشم، اشکم، به ظاهر گرچه خاموشم
مرا ای عشق از غم‌های عالم بی‌خبر کردی
به شادی‌های عالم درد زیبای تو نفروشم
ستون دینم امّا خیمهٔ خیّام خوش دارم
لب چون لعل می‌بوسم، می گلرنگ می‌نوشم

دیدگاهتان را بنویسید