تنم ملولتر از جان و جان بتر ز تنم
کجاست آن که رهایی دهد ز خویشتنم
مرو که بیلب لعل تو شور و شیرینی
برآید از سخن آنچنان که جان ز تنم
برای تست گرَم الفتی بوَد با شعر
شبی به بوسه لبم مُهر کن که دم نزنم
ورای حالت پروانه عالمی دارم
که شمع در بر و پروا بود ز سوختنم
چراکه لحظهای از عمر با تو چون گذرد
ز هست و نیست فراغ است و هم ز ما و منم
گذشتن از می وصلت نصوح میخواهد
وگرنه بوذر و سلمان، کدام از این سه منم؟
لبت خیال مرا مست کرد بی می جام
شگفت نیست بود سُکر باده در سخنم
بهار بی تو خزان است و عیش بی تو محال
نباشد ار ز محالات بی تو دم زدنم
رسید عمر به هفتاد و هرچه بود گذشت
به غیر آنکه به می غم ز دل برم چه کنم
بهار بود و چمن طبع شعر پرور و من
زمانه پردهٔ نسیان کشید بر چمنم