تا کی به امید تو ای فردا نشینیم
در حسرت مهر جهانآرا نشینیم
دل نیست ما را، تا به کی بهر دل خلق
میخورده، گاه اینجا و گاه آنجا نشینیم
با سیلی می صورت خود سرخ داریم
هرجا که بزمی هست چون مینا نشینیم
با این دل آتش به جان چون لاله خوشتر
جامی به کف گیریم و در صحرا نشینیم
رندی و شاهد بازی ما طی شد ای دل
وقت است تا با خویشتن تنها نشینیم
دلها زمستان است اینجا، وای ای شمع
بیهوده میسوزیم تا از پا نشینیم
دیگر زمان رفتن از این دام و بند است
تا کی دلا با مردم دنیا نشینیم