برو ای دوست که ما دست به دامان خودیم
سر خود گیر که ما سر به گریبان خودیم
اشک و آهی شده از دشت جنون حاصل ما
آتش خرمن خود، قطرهٔ باران خودیم
خوان گیتی بود ارزانی خانان، که به خون
دیر سالی است که هم سفره و مهمان خودیم
از دو سو چرخ کشد تا گره مشکل ما
فارغ از عاطفت ناخن یاران خودیم
شکر لله که ز درمان و طبیب آزادیم
طرفه حالی است که درد خود و درمان خودیم
دامن ما نبوَد بی گهر اشک شبی
چشم بد دور که شرمندهٔ احسان خودیم
لالهٔ داغدلی، شمع شبستان وجود
مشعل افروخته از خیمهٔ سوزان خودیم
هرکه از حال من دلشده پرسید، بگوی
خویش گم کردهٔ بنشسته به هجران خودیم
هرچه کم داد به ما چرخ به جایش غم داد
مات از طاقت و از رنج فراوان خودیم
گنج عشقیم و خراب دل ویرانهٔ خویش
بحر دردیم که موج خود و طوفان خودیم
تهمتی بود دلا مستی تو، هستی ما
زانکه جمعیت دلها و پریشان خودیم
نالهٔ مرغ دگر وام نکردیم عماد
بندۀ بلبل طبع خود و دستان خودیم