مجنون عشقم، با کسی کاری ندارم
دارم دل زاری و آزاری ندارم
دردی است در جانم که از درمان گریزد
زین ناطبیبان چشم تیماری ندارم
گر گریهای دارم درون خویش گیرم
با خنده هم چندان سر و کاری ندارم
دردآ، که اندر حلقهٔ زنجیریان نیز
بیگانهوش همصحبت و یاری ندارم
شوریدهای خاموشم و سر در گریبان
کس با من و من با کسی کاری ندارم
آن کهنه مرتاضم که شب بر میخ خُسبد
جز خویشتن بهر کس آزاری ندارم
هرگز گران سر از میِ تحسین نگردم
در دیدهٔ خود ارج و مقداری ندارم
بگذشت آن گلبانگ و اکنون چون شباهنگ
غیر از فغانی در شب تاری ندارم
بگرفته گر زنگار قلبم را عجب نیست
کز دلبزان آینه رخساری ندارم
دارم نوایی گرم و شعری تر ولیکن
دام دلی، تسبیح و زناری ندارم
گر باشدم رنجی، غمی، از بیغمیهاست
هرگز ندارم غم که غمخواری ندارم
باری ز حسرتهای رنگارنگ، صد شکر
بر دوش دل چون دیگران باری ندارم
۱۱ اردیبهشت ۱۳۴۸