مستم، ز من مپرس کی‌ام یا کجایی‌ام
مرغی پریده از چمن آشنایی‌ام
«بر هرکه بنگری به همین درد مبتلاست»
تنها نه من ملول چنین از جدایی‌ام
گر آشیان ماست به طوبی به قول شیخ
چندان شگفت نیست گر اینسان هوایی‌ام
از جبر و اختیار نگویم کدام راست
کاین راز گفت زندگی ماجرایی‌ام
می‌خواست باغ را شر و شوری و جلوه‌ای
من در میانه سنگ جفا را فدایی‌ام
من مرغ پرشکستهٔ در خون نشسته‌ام
صیاد را بگوی، مترس از رهایی‌ام
رندی شراب خوارم و مستی سیاهکار
شک نیست لیک در صفت بی‌ریایی‌ام
اهل ریا به کوثر و فردوس اگر رسند
اول منم که منکر عدل خدایی‌ام
زان داستان که سنگ شود لعل غافلند
خلقند در شگفت ز دستان سرایی‌ام
از من مجو صلاح و سلامت، قرار و صبر
تا مبتلای این دل چون و چرایی‌ام
شاید به راه آوردم شور و شاهناز
هرگز به ناصحان نرسد رهنمایی‌ام
بگشای در به روی من ای می‌فروش من
کامشب بود به لطف تو مشکل‌ گشایی‌ام
 
مشهد ۲۸ بهمن ۱۳۲۷

دیدگاهتان را بنویسید