گرچه آب و آتش را جمع در سخن دارم
در سخن نمی‌گنجد آتشی که من دارم
اشک و حسرت و غم را می‌کشم به مهمانی
با خیال روی تو، هر شب انجمن دارم
باده‌ خواری ما را جز هوس نشاید خواند
ورنه کی رود با می این غمی که من دارم
مستی امشب از حد شد، لاله گون شدم از می
باز هم در این مستی، داغ خویشتن دارم
مرگ نیز بیزار است، گویی از سیه‌ بختان
ورنه نیست جان، دردی است این که من به تن دارم
یا بباید از عالم رخت بست، یا زین شهر
یادگاری از حسرت من به هر چمن دارم
تنگدل چه می‌داند قدر گل، ز من بگذر
ای پری اگر غفلت زان لب و دهن دارم
تو شراب نو داری من خمار صد ساله
تو ز عشق نو گویی من غم کهن دارم
زین غمی که من دارم گوش دل اگر باشد
بعد مرگ هم فریاد باز در کفن دارم
 
تهران ۱۳۳۲

دیدگاهتان را بنویسید