باغی نبودهایم که رنج خزان بریم
منّت ز ابر و تربیت باغبان بریم
داغ دلی نشانهٔ عشاق او بوَد
ما این نشانه تا به درِ بینشان بریم
بار غمی که کوه نیارد کشیدنش
تا بارگاه آن صنم دلستان بریم
وین بال و پر که داده هما از کرم به ما
بشکسته باد گرنه سوی آشیان بریم
یارب روا مدار که این گنج شایگان
همراه ما و دست سوی این و آن بریم
هرچند خوار و زار و زمینگیر گشتهایم
روزی مباد دست سوی آسمان بریم
ما را نمیدهند غم و رنج سروری
حاشا که در سعادت خود این گمان بریم
خون خوردنی به یاد لب جانفزای تست
گر گاه دست سوی می ارغوان بریم
بگذشت گاهِ دست درازی به زلف و جام
شد وقت آن که دست به دامان جان بریم
این درد و داغ کهنه شد ای لاله رو بزن
راهی دگر که حظی از این داستان بریم
بالله که یاد دوست حرامت بود عماد
جز یاد دوست چیزی اگر زین جهان بریم