گفته‌ای جانا که می‌سوزد به حال او دلم
روی دل‌سوزی است گر می‌خوانمش در محفلم
گرچه باور کردن حرف رقیبان مشکل است
مشکلی این گفته افزاید به چندین مشکلم
رحم در قاموس عشق ای نازنین بی‌معنی است
تا نپنداری که من از این ظرایف غافلم
رحم کم کن بر من و آتش بزن بر هستی‌ام
این چنین رحمی نه من خواهم، نه می‌خواهد دلم
گر نظر با ما نداری رحم هم بر ما مکن
دانهٔ اشکی بیفشان و بسوزان حاصلم
رحم حرف دیگری و عشق چیز دیگری است
یا مگو رحم آیدم یا گوی بر او مایلم
من تو را از جان پرستم لیک دل خواهم ز تو
گر جز این باشد فغان بر رنج و سعی باطلم
گر ز رحم از موج بیرونم کشی، کن غرقه‌ام
صد هزاران بار این توفان به از آن ساحلم

دیدگاهتان را بنویسید