ما بی‌سر و پایان سر و پا را نشناسیم
بسیار عجب نیست شما را نشناسیم
خوش‌تر که ز دیوانه نرنجید خدا را
ما گاه دگر غیر خدا را نشناسیم
مستی که می از جام و لب از کام شناسد
ما را چه کند چون من و ما را نشناسیم
نی خواهشی از شاه و نه کبری است به درویش
صد شکر که ما شاه و گدا را نشناسیم
صد بادیه دوریم ز سر منزل لیلی
غم نیست ختن را و ختا را نشناسیم
گمراه‌تر از آن که رسد خضر به فریاد
از بس که جفا دیده، وفا را نشناسیم
پرورده‌ی رنجیم و ستم، زاده‌ی اندوه
آلودهٔ دردیـم و دوا را نشناسـیم
گویند که گفتیم بلی لیک ندانیم
دانیم که جز درد و بلا را نشناسیم
با ساقی و با مطرب و شاهد گذراندیم
صد شکر که جز این دو سه‌تا را نشناسیم
 
۸ بهمن ۱۳۶۳

دیدگاهتان را بنویسید