راست گفتی ماه من امشب که من در آسمانم
هرچه پنداری چنانم من در این ره، بیش از آنم
گر ننالم با تو از این درد پنهان، با که نالم؟
ور نخوانم بر تو حسرت نامهی دل، برکه خوانم؟
سالها خون خوردم و زین غم نگفتم دوستان را
دشمنان را دور این محنت، چه جای دوستانم
بیخبر هستی که این صیاد با جانم چه کرده
وانچنان بال و پرم نشکسته تا خود وارهانم
هرچه خواهی، گرچه جان ناتوانم خواه و بنگر،
چون برافشانم، ولیکن اندر این ره ناتوانم
گر نبودی گرمی این می زمستان بود گیتی
تا نپنداری که من غم را حریفی پهلوانم
از خرد بیگانه هستم، بت پرستم، بت پرستم
سخت از این باده مستم، گر که بینی سخت جانم
تو نخور دستی از این رطل گران، گویم چه با تو
وین که چون بر هر دو عالم کرد این مِی سرگرانم
جان من، ای جان و ای از جان گرامیتر، خدا را
بر دل مجروح و غرق خون نمک کمتر فشانم
این که گفتم بهتری از جان، به جانت راست گفتم
گر غشی در این طلا داری گمان، کن امتحانم
هرچه میخواهی بخواه از من، مگر آن کو بخواهم
چون کنم بی او، به زندانم اگر در گلستانم
اختیاری گر مرا میبود، کی خشنود بودم
زین که هرکس شاخی و برگی نهد بر داستانم
اختیاری نیست، صبری و قراری نیست، باری
ناگزیر آنجا که صیادم کشد آن سو روانم
قصه کوته، روزگارت خوش، خدا را بگذر از من
چون بهارم طی در این ره گشت و خواهد شد خزانم