گاه اگر میخواست دل ترک صدایی داشتم
باز خون آلود و اشکافشان نوایی داشتم
بود همچون نالهی مرغ گرفتارم نوا
با گرفتاران این زندان صفایی داشتم
تا سحر با دلنشیان مینشستم مست و شنگ
دل نشین افسانهی درد آشنایی داشتم
نالهای بود از جگر برکنده، از دل خاسته
در دل خوبان عاشق پیشه جایی داشتم
آن هم از بیمهری گردون ز من گم شد، دریغ
راستی را طالع حیرت فزایی داشتم
حسرت آباد جهان بگرفت از من هرچه داد
وه چه حسرتبار و غمگین ماجرایی داشتم
دلربایی داشتم، کاندر جهان همتا نداشت
عاجزم از وصف و گویم، دلربایی داشتم
او سراپا لطف بود و مکرمت، مهر و وفا
لیک من افسوس بخت بیوفایی داشتم
خندهی آن گل ندیدم بیشتر از دو بهار
لیک جاویدان خزان غم فزایی داشتم
دل کنون یک پاره خون است و توان ناله نیست
یاد بادا آن که روحافزا صدایی داشتم