چونان شباهنگ بیمار، در بیسحر شام تارم
تکرار هذیان دردم، رسوای شب زندهدارم
دل نیست یکپاره خون است، شعرم سرود جنون است
عاقل چه داند که چون است؟ تکرار دیوانهوارم
چون لاله واژگونم، پیدا طراوت، نهان داغ
صحرای تنهائیام بس، کاری به گلها ندارم
دل پر شرار و برون سرد همچون زمستان دوزخ
گه گریم و گاه خندم، گویی هوای بهارم
روزی که او بود بودم، غافل که خصمی است غم نام
او رفت و اکنون بود غم، گر دوستی هست و یارم
همچون شفق فصل پاییز در مغربی سرد و غمبار
زیباست عمرم ولی هست پرخون و آتش کنارم
هرجا روم همچو سایه آید به دنبال من غم
بینم رسیده است حسرت هرجا که من پا گذارم
یک روز لب بر لبم نه، من نای آتش نوایم
یک شب مرا گیر در بر، من چنگ افسانه بارم
دور از نکویان همراز، با جمع اوباش دمساز
شاید عمادا ندانم، من خود همان روزگارم