شبی که نکهت زلفت گرفت خانهٔ من
فرشته مست شد از بوی آشیانهٔ من
امید همرهی از بخت میرود که دگر
ز داغ عشق، ستم سوز شد ترانهٔ من
فراق و وصل تو اندیشهٔ دگر نگذاشت
فتاده فصل پشیمانی از فسانهٔ من
مرا ز کوی تو راندند و باز آمدهام
بهانه گیر دلی دارم، این بهانهٔ من
چو رفته از نظر آن قامت خیالانگیز
قیامتی شده دمساز جاودانهٔ من
شبی دوباره بیا ور شرار شوق جمال
بسوز جان از این خاکدان روانهٔ من
مرا حیات ز عشق است، نی که عشق حیات
بیا که باز نیابی دگر نشانهٔ من
وجود من همه شعر است و عشق و نیست عماد
جز این دو گوهر نایاب در خزانهٔ من