در قفس آن پویک دستان سرایم را ببین
کوه الوند است بار شانه‌هایم را ببین
پیری و هجران و بیم جانِ جانان نعمتی است!
عجز من بنگر، کرم بنگر، خدایم را ببین
نِه قدم بر چشم من امشب که بینی حال من
خنده‌هایم دیده بودی، گریه‌هایم را ببین
این عجب بین مُردم از غم، باز هم جان می‌کنم
اختیارم رفت از کف، های‌هایم را ببین
نازنینا، من کجا؟ تا در شمار آری مرا
ای زر خالص، وجود بی‌بهایم را ببین
درد من هجران و درمان اشک و خوناب جگر
بارالها درد من بنگر، دوایم را ببین
جام و چشمم هر دو لبریز است باز از اشک و می
ساغرم بین، مستی بی‌انتهایم را ببین
همچو نی از گلستان انس و الفت پا برید
بینوایی در فراق همنوایم را ببین
۲۰ آذرماه ۶۰

دیدگاهتان را بنویسید