سوخت از داغ ستم لالهٔ باغ دل من
آب حیوان نکند چارهٔ داغ دل من
کار این بزم به آیین و به هنجار نبود
زهر غم ریخت تصادف به ایاغ دل من
تا تو فارغ شدی از بیش و کمِ رنج جهان
شد یقینم که محال است فراغِ دل من
یازده روز به عید است و تویی خفته به خاک
جز جنون کیست که آید به سراغ دل من؟
کوفتم بس که سر خویش به دیوار ز یأس
تار شد دیده‌ام ای چشم و چراغ دل من
چشم مست تو که میخانهٔ من بود، فلک
بست و زد آتش جاوید به باغ دل من
آسمان گر خبر از حال زمین داشت، عماد
اختران سوخته بودند ز داغ دل من
اسفند ۱۳۲۶

دیدگاهتان را بنویسید