ز خود تا وارهی بِستان کلید باغ از مستان
وگر از در نشد چون دزد، از دیوار شو پنهان
تو پنهان می‌روی لیکن ز شه پنهان نمی‌ماند
چه غم داری که با وصل است، یا دار است، یا زندان
بپرس اسم شب و از سنبل زلفش، نگفت ار کس
پریشان داستانی ساز کن، با حاجب و دربان
وگر دربان بگوید هان، چه گفتی؟ خود به شنگی زن
به خشم آرش، به رحم آرش، به نعره یا که از افغان
خبر آخر رسد بر شه، به در دیوانه‌ای باشد
اگرچه خویش می‌داند، بپرسد او ز نادانان
بگوید هان چه گفتید این که باشد وز کجا آید؟
چه کار است‌اش، چه بار است‌اش مگر دیوانه یا سلطان
چو پرسد از تو حالت به شود وز خود برون آیی
شود ذرات تو از وجد، پاکوبان و دست‌افشان
دلِ شیرت دهد آن پرس و جوی و پرّش شاهین
ز در نگذشته بینی خویش را با عشق در ایوان
وگر بارت نباشد این نه بس کز بوی باغ شه
شوی همچون عمادالدین شیدا، مستِ جاویدان
چه حالی دارم امشب، کاش هر شب این چنین بودم
خطا گفتم تو دانی جان و جانان وین دل و این جان
شبی جانان به مطرب، خشمگین می‌گفت راهی زن
که هشیاران کنی سرمست و مشکل‌ها کنی آسان
بگفتا حلقه بر گوشم چو دف، اما تو خود دانی
که تا این پوست باشد پرده‌ای دیگر زدن نتوان
چه حاجت عشقبازان را به جنّت بردن و دوزخ
که صد فردوس و دوزخشان بود از وصل و از هجران
چرا غم می‌خوری با این همه شادی که این غم راست
زیان چون می‌کنی، سودی شگفت این سان در این دُکان
نه روباهی و نی کفتار، آز و کین به یکسو نه
یکی بنگر کجایی و به دنبال چه سرگردان
بزن رنگی کزین آتش گلی افتد به دامانت
چو دستی هست و دامانی، غنیمت دان، غنیمت دان
درِ این باغ را سرپنجهٔ تدبیر نگشاید
ز خود تا وارهی بستان کلید باغ از مستان

دیدگاهتان را بنویسید