زان شب که رفتى از چمن اى همزبان من
برگ طرب ندید به خود بوستان من
بر بى نوایى من و دل رحم نامدت
اى مرغ هم نواى من، اى همزبان من
رنگ گل و صفاى چمن نیز با تو رفت
شد بى تو جاودانه زمستان جهان من
دنیاى هجر سرد و سیه کار و بى صفاست
مرگ است گر بهار کند این خزان من
چون خار و خس شراره حسرت بسوزدم
روشن کند چو ماه، تهى آشیان من
با این همه ثوابت و سیّاره، مهر و ماه
یک شمع نور نیست به هفت آسمان من
دانند عاشقان که چه صعب است درد هجر
داند خدای من که چه سخت است جان من
دردا که درد خویش نگفتم یک از هزار
آوخ به بار خاطر و رنج نهان من
ای شعر نام بیهده داری زبان دل
یک فصل هم نگفتهای از داستان من
گر آنچه در دل است توانم بیان کنم
سوزند مهر و ماه ز آه و فغان من
گیسوی دوست، رشته جانم ز دست رفت
ای وای بر من و دل، آتش به جان من