بیرون خرام از تن و جان را نظاره کن
صد چشم وامگیر و جهان را نظاره کن
پایان کار گرچه بسی تلخ و جانگزا است
لبخند جام و لعل بتان را نظاره کن
نگرفته کس سمند سبک سیر عمر را
مستانه این جهانِ جهان را نظاره کن
تا غافلت کنند ز فرجام بزم عمر
جامی بنوش و راحت جان را نظاره کن
دریا و دشت ساغری از خون لبالب است
با چشم دل زمین و زمان را نظاره کن
از خنده گریه سازد و از گریه نوشخند
ابر و گل و بهار و خزان را نظاره کن
فریاد دم غنیمتِ رندانِ گرم سِیر
نشنیدهاند، گوش گران را نظاره کن
موقوف درد و داغ یکی کام دیگری است
این بازی شگفت و نهان را نظاره کن
جان میکنند و سیم و زر انبار میکنند
سرمایه بین و سود و زیان را نظاره کن
یادی است آنچه ماند از این چار روز عمر
رندانه این فریب و گمان را نظاره کن