دل ز بی عشقی به جان آمد، چه شد جانان من؟
کو طبیبی تا ز بی‌دردی کند درمان من
سخت تاریک است زندان حیات، ای شمع عشق
پرتوی افکن دو روزی باز بر زندان من
چشم مستی کو؟ که برقی افکند در خرمنم
تاب زلفی گو که تا بازی کند با جان من
سخت از این بی‌دولتی آلوده دامان گشته‌ام
عشق کو؟ آن آتش جان من و دامان من
لاله‌ی صحرائی‌ام لطف من از داغ دل است
مرغک دریائی‌ام جان من و طوفان من
شیخ را هم میهمان کردم دمی ننشسته رفت
جغد را هم دل گرفت از خانه‌ی ویران من
دیگر ای دل هیچ لطفی نیست در این سرگذشت
زودتر آسوده شو ای روح سرگردان من
گرچه روز و شب به من بیدادها کردی، جهان
عاشقم کن باز و زین سودا بده تاوان من
 
چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۳۳

دیدگاهتان را بنویسید