قدر یار خود دان، ای هزار دستان
تا چو من نگردی تا ابد پشیمان
قلب گل لطیف است، شکوه کم کن از وی
آتشش مزن دل، خاطرش مرنجان
عیش و وصل دریاب، تا سحر مکن خواب
تا به هم زنی چشم، می‌رسد زمستان
این قدر مزن داد، سرمکش ز بیداد
ترسمت کشد کار، همچو من به هجران
گرچه بی‌قراری گرچه درد داری
گل اگر ز کف رفت، کی رسی به درمان
من هم اندر این باغ بودم از گلی مست
چون تو در کنارش روز و شب غزل‌خوان
مست جلوه‌هایش، محو و مبتلایش
خزم از هوایش ساحت دل و جان
آسمان بگوشم، بس ترانه می‌خواند
از صفا و عشرت با هزار دستان
شام تار عمرم گشته بود روشن
داشت صبح صادق یار در گریبان
با نگاه می‌کرد مست و بی‌قرارم
در جمال مدهوش در جلال حیران
هر زمان که می‌زد غم به جان من چنگ
می‌گرفت از لطف سر مرا به دامان
چون تو گاه و بی‌گاه بس که شکوه کردم
شد چو روزگارم خاطر پریشان
با یکی شکرخند دل ز گلستان کند
عالمی وفا کرد زیر خاک پنهان
گشتم از فراقش، آسمان زمین‌گیر
از چه چون شهابی بردی‌اش شتابان
بلبلا مزن داد، بس کن آه و فریاد
ترسمت که بر باد گل دهی ز افغان
گویمت دگربار، قلب گل لطیف است
شکوه کم کن از وی، خاطرش مرنجان
باغبان ز باغت تنگدل گشتیم
شادمان بمانی، این تو این گلستان

دیدگاهتان را بنویسید