ای نرگست زمانه به چشمم سیاه کن
وی چهره‌ی تو طاقت و تابم تباه کن
آخر به نام عشق به دامی فتاده‌ایم
دامی ز چارسوی به حیرت نگاه کن
پندارمت فرشته و انگارمت پری
این قدر گر نبینمت ای مه گناه کن
خواهی به ما جفا کن و خواهی وفا، خوشیم
ای محنت تو کار مرا رو به‌ راه کن
کوهی بود به دوش دل ناتوان فراق
لطفی، عنایتی، به من ای کوه کاه کن
گیرم شدم عزیز، چه سود این خزان عمر،
ای روزگار سفله‌ی یوسف به چاه کن
بار دگر به مردم چشمم قدم گذار
ای[ن] کلبه‌ی خراب مرا بارگاه کن
سلطان بی‌دلان شده‌ام، سایه وامگیر
ای منصب غم تو گدا، پادشاه کن
چشمم سپید گشت و تو از در نیامدی
ای نرگست زمانه به چشمم سیاه کن

دیدگاهتان را بنویسید