مرا خصمی بود دل، نام بارش رنج و قوتش خون
دگر می‌ترسم از دیوانه‌بازی‌های این مجنون
به دل حق می‌دهم هر روز اگر دیوانه‌تر گردد
که سنگی هر زمان بر کاسهٔ صبرم زند گردون
عجب دارم گلی جز سرخ گل روید در این گلشن
که جای آب خون جاری است در این شهر بی‌قانون
نچیده یک گل از هستی، نبرده لذت از مستی
ز چشمم جست برق از سیلی جانانهٔ گردون
گلی یک‌رنگ می‌خواهم، فزون‌خواهی است این یا رب؟
نگفتم جام جم ما را بده یا مکنت قارون
نئی گر ساده دل، آخر کشد با چیستان کارت
بپرس از ابن و آن بیهوده کاین چند است یا من چون
به دنیا نیست چیزی شرط چیزی، این ز من بشنو
من این را نیک‌تر دانستم از سقراط و افلاطون
دو روزم نیست یک‌سان، هر زمان حالی دگر دارم
از آن، کاین عالم تغییر باشد جای من اکنون
بزن بر چهرهٔ پندار خود گاهی ز می آبی
نخواهی گر کنندت خواب با افسانه و افسون

دیدگاهتان را بنویسید