تا برده روزگار تو را از کنار من
روشنتر است گور هم از روزگار من
میگفتم که: یار یکی و خدا یکی
بردار سر، که گشت غم ای یار، یار من
خورشید من چو چشم تو را دور دیده است
با شام تیره خفته دگر روزگار من
آیا شود که باز ببینم جمال تو
خواهد هزار عذر دل شرمسار من
امشب شبی است تیره و باران یکنواخت
بیدار کرده خاطرهٔ عشق پار من
حالی شگفت دارم و دانم که تا سحر
هجران چه میکند به دل داغدار من
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست»
بس خار و خس بر آورد از شورهزار من
پیش از بهار رفتی و شاید که بلبلان
نالند بعد از این به خزان زین بهار من
شبها گذشت و شام دل من سحر نشد
گویا به عالمی دگر افتاده کار من
بعد از هزار سال اگر امتحان کنند
بینند با غبار تو رقصان غبار من
تا اعتبار من شود از قرب او فزون
سازید در کنار مزارش مزار من