تا دلی است، خوبان را به که باشد ارزانی
خانه‌ای که خالی ماند می‌کشد به ویرانی
اشک گرم شوق شمع نکته‌ای به عشق افزود
کمتر از رضایت نیست در وفا پشیمانی
عشق لطف تقدیر است وین لطیفهٔ شیرین
هرکه خواند گردیدش تیشه تاج سلطانی
گرچه صید گردیدم، شکر این چمن دیدم
باز ناله‌ای دارم همچو مرغ زندانی
گرچه در خزانم، هست باز بوی دلجویی
در مشام جان باقی زان بهار روحانی
گرچه بزم آن خسرو، مطربان شیرین داشت
کس نزد به شور من پردهٔ پریشانی
رنگ دیگری دارد نالهٔ گرفتاران
ورنه نغمه‌ها دارند مرغکان بستانی
دست عشق سازد این، آری از گل و آذین
بیستون نخواهد شد بارگاه ساسانی
بحر عمر شد خاموش، رقص موج‌ها شد محو
یاد باد یاد ای دل، آن شبان توفانی
چهار موج این دریا، هرکه دیده می‌داند
بهرهٔ گوهر عیش است، زین کشاکش فانی
خیز و می مهیا کن، عقل را ز سر واکُن
کاین رفیق مجنون راست، عزم دشت حیرانی
اهل حال را کفر است، کیف را به کم دادن
رند را جهان‌بینی، خوشتر از جهانبانی
خاک پای رندان را توتیای مردم کرد
هرکه دید زاهد را عشوه‌های پنهانی
من به خود نمی‌رفتم جانب می و معشوق
خط جام و چین زلف بود نقش پیشانی
آسمان مبین با کبر حال ما زمین‌گیران
جام بزم رندانی با همه گران‌جانی
دیدن پری‌رویان گر حرام داند شیخ
من مجوس و ترسایم، داد از این مسلمانی
بیشتر ز صد مصحف در جمال خوبان است
رنگ بادهٔ قدرت، نقش صنع یزدانی
عاشقم به زنجیری، بسته‌ام به گیسویی
خواه این جنون دانی، خواه آن خطا خوانی
مهربان ما را بین، «آریان» ما را بین
گر ملک ندیدستی، در لباس انسانی
سر نمی‌زد این خورشید گر ز مشرق جانم
جان به در نمی‌بردم زان فراق ظلمانی
راست گفتی و نیکو، ای عماد شیرین‌گو
تا دلی است خوبان را به که باشد ارزانی

دیدگاهتان را بنویسید