امروز چه زیبا و دلآرا شده بودی
گمگشتهٔ ما بودی و پیدا شده بودی
شمشاد جوان بودی و نیلوفر شاداب
شور و شرر و شوق و تمنّا شده بودی
سِحرِ سَحر و سُکر می و نکهت گل، نی
چیز دگری خوشتر از این‌ها شده بودی
زان لحن دل انگیز و در آن جامهٔ گلگون
هم آفت و هم راحت دل‌ها شده بودی
با آن نگه گرم و بدان چشم سیه مست
میخانهٔ صد چون من شیدا شده بودی
خیام مرا خواندی و غافل که خود از لطف
شعر و غزل حافظ و ملّا شده بودی
همواره رخت داشت تماشا ولی امروز
یک سرو و دو صد باغ تماشا شده بودی
گفتم که نگه دارم از آن چشم سیه دل
غافل که تو صد قافله یغما شده بودی
پا تا به سرت در پی دزدیدن دل بود
هرچند سراپا، همه حاشا شده بودی
دیوانه کن و مست کن و رهزن و عیّار
وانگاه نصیحت‌گر دل‌ها شده بودی
بس آنچه نوشتم ز تو، یا باز بگویم
شعر و گل و هنگامه و غوغا شده بودی
منظور نه گر بردن دل بود ز رندان
ای ماه چرا این همه زیبا شده بودی؟
چون شعر عماد از غم تنهایی و حرمان
جانسوز و دل‌افروز و فریبا شده بودی

دیدگاهتان را بنویسید