بسیار مکن با ما سرپنجه به دانایی
گردون ورقی باشد از دفتر شیدایی
هرچند که مدهوشم، حیرانم و خاموشم
نفروشم از این حیرت یک ذره به دانایی
در سینهٔ ما رازی ست پنهان که نیازی نیست
بر فکر فلاطونی، بر منطق سینایی
جز گوشهٔ میخانه منزل به کجا گیریم
با این سر سودایی، با این دل شیدایی
نُه طاق مقرنس را گر عشق نمیدادند
هر ذره جهانی بود در عالم خودرایی
در هر قدمِ این دشت صد شور و شرر یایی
مجنون نشود هرکس با بادیه پیمایی
یک گوشهٔ راحت به از شوکت کاووسی
یک بوسهٔ عشقآمیز از حشمت دارایی
بیعاشقی و مستی افسانه بود هستی
گر زانکه نئی کودک با قصه نیاسایی
تا پی سپر عقلی از رنج گزیرت نیست
گر با خردی، دستی در دامن شیدایی
ما زندگی خود را مدیون نکویانیم
ای شاه بُتان لطفی با زندهٔ زیبایی
تو ماه نکویانی، من مشتری رویت
بوسی ده و جانی خواه، یا آنچه تو فرمایی
من بیتو نخواهم ماند زین واقعه دلشادم
از عاشق دیگر خواه، در هجر شکیبایی
پروانهٔ این محفل گر هست منم ای شمع
مغرور مشو جانا ز آشوب تماشایی
هرگاه که یاد آری از بنده نوازیها
ماییم و جهانی عشق در گوشهٔ تنهایی
در دوزخ و فردوسم از بیم و امید ای حور
باشد که بهشت من باز آری و بازآیی
گشتیم ز گیسویت سر حلقهٔ مجنونان
بیمار ز حسرت چند ای لعل مسیحایی
منظور خدا بوده است از خلقت ما هرچیز
جز عشق عمادالدین راهی تو نپیمایی