سر و پای تو بنازم که همه جان و جمالی
به حقیقت که برای من و دل خواب و خیالی
وای بر من که چنین دیر به زلف تو رسیدم
من چنار کهنی سوخته، تو تازه نهالی
دل شد از دست ز دیدار تو بی‌بوسه و آغوش
وای اگر دست دهد خلوت کامی و وصالی
ستم‌آباد کویرم من و تو بارش رحمت
جلوه و جان ز تو گیرم که تو جانی و جمالی
نه عجب گر به جنون باز کشد کار من و دل
که تو اکسیر حیاتی، که تو سودای محالی
تا بگیرم لب چون جان تو بر سوخته لب‌ها
کاش بود از تب و آزرم مرا حال و مجالی
تو شه حسنی و دلجویی و من سائل کاهل
به جوابی نرسد آنکه نکرده است سئوالی
شب و روزش همه کام است و طرب نور و نوازش
چون تو ماهی شودش آنکه هم آغوش به سالی

دیدگاهتان را بنویسید