بعد از این ما را به گیتی غیر حسرت نیست کاری
یا به جز سنگ مزاری، بوستان و لالهزاری
در قمار عشق هستی دادم و عزلت گزیدم
خُم چو خالی میشود از باده میافتد کناری
با نسیم صبحدم شب تا سحر افسانه گویم
بیقراری قصه دل سر کند با بیقراری
آتشم زد باز در دامان صحرا لاله دیشب
یادم آمد دستی و دامان سبز گلعذاری
یادم آمد وای از این یاد و از این خاطراتم
کاش در اندیشه بودی بیدلان را اختیاری
امشب از می آنچنانم کاینچنین هرگز نباشد
مست از سالوس شیخی، بیخود از می میگساری
آنچنان را آنچنانتر کرده مِی، آری چنین است
دست باید چون به می شوریده بخت داغداری
خرمنی را آتشی افتاد و وصلی گشت هجران
نو بهاری شد خزان و بامدادی شام تاری