امشب چه خوش به بستر ناز آرمیده‌ای
غافل ز حال زار من داغدیده‌ای
گویند دارد ای مهِ من دل به دل رهی
یک ذره مهربان شو اگر این شنیده‌ای
فکر و خیال و جان و دل ما از آن تست
ای ماه خوش به هیچ تو ما را خریده‌ای
امشب بسوز ای دل پرخون که فاش شد
بیهوده هرچه به یادش تپیده‌ای
نی نی میان حلقهٔ زلفش فغان مکن
خوش باش، خوش، تو باز به جایی رسیده‌ای
آتش گرفته خانه‌‌ات ای مرغ آرزو
حق با تو بوده کز دلم امشب پریده‌ای
برگرد و آتشی شو و پا تا سرم بسوز
ای قطره‌ای که بر رخ زردم دویده‌ای
جان می‌دهیم بی‌گنه و بی‌خبر هنوز
کاین انتقام کیست که از ما کشیده‌ای
دانسته‌ای که کوثر و آب حیات چیست
بعد از فراق اگر لب دلبر مکیده‌ای
گل‌های خاک گشته به هم رفته‌اند و تو
با رنگ و بوی آن همه گل‌ها دمیده‌ای
ای مست جام کبر، خدا را عنایتی
چون بگذری به مست گریبان دریده‌ای
بی‌خود به زلف خویش نبستی عماد را
مجنون‌تری به عشق خود از وی ندیده‌ای

دیدگاهتان را بنویسید