ای آسمان مگر دل دیوانهٔ منی
کاین گونه شعله میکشی و نعره میزنی
نالان و اشکبار مگر عاشقی و مست
با خویشتن چو ما مگر ای دوست، دشمنی
طبع بتانی ای که چنین در تغیّری
یا خاطرات عمر، که تاریک و روشنی
چون من رواست هرچه بسوزی که بیسبب
بدنام دهر گشتهای و پاکدامنی
ای سقف محبس بشر، این آه و نالهها
نگشوده است ای عجب اندر تو روزنی
بدنامی تو بود و غم ما هر آنچه بود
شد وقت آنکه خیمه از این خاک برکشی
این قدر بار خاطر زندانیان خاک
نشکسته است پشت تو، سنگی تو، آهنی؟
وقت است کز تحمل این بار بگذری
خود را براین گروه پریشان درافکنی
من مستم و تو نعره زن، امشب حکایتی است
میخانهات کجاست که سر خوشتر از منی
چون زیر خاک تیره شدم یاد من بکن
هرجا که حلقه دیدی دستی به گردنی
دانی که آگه است ز حال دل عماد
آن برزگر که آتشش افتد به خرمنی