مرغ بی‌بال و پری را واژگون شد آشیانی
ورنه سروی برد از باغی به باغی باغبانی
بلبلی را سر به زیر بال حسرت رفت، ورنه
باغبانی برد نسرینی به دیگر گلستانی
هجر طاقت‌ سوز از کف برده صبر و اختیارم
ورنه می‌دانم بهاری هست بعد از هر خزانی
من نمی‌دانم کجایی دلبرا لیکن نمیرد
آنکه در قلبی چنین افروخت عشق جاودانی
پند تلخی دادی ای گردون، شنیدم، پیر گشتم
این چنین پندی مگو ای پیر با دیگر جوانی
داستان عشق خود چون بنگرم آید به چشمم
عشق‌های دیگران بی‌شور و رونق داستانی
باش ای چشم سیه در انتظارم کآسمان هم
ننگش آید سخت گیرد بیش از این با ناتوانی
ای خوش آن ساعت که باز آن طلعت زیبا ببیند
تیره‌بختی، عاشقی، شوریده‌ای، آزرده جانی

دیدگاهتان را بنویسید