نه به دل شوری و شوقی نه به سر مانده هوایی
تو هم ای مرگ مگر مردهای ای داد، کجایی
هرچه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری
گُل به چشمم گُل آتش شود و باده بلایی
مرگ از من چه بگیرد به جز از رنج و اسارت
غم توفان چه خورد مرغک بیبرگ و نوایی
هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم
انعکاس غم ما هست گرش هست صدایی
باده و مطرب و گُل نیک بود لیک عزیزان
بهر هجران که شنیده است به جز مرگ دوایی
ما که رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست
این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی
جمله چون است و چرا هر ورق از دفتر هستی
باز گویند که ما را نرسد چون و چرایی
هرچه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را
نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی
بندگی گرچه نکرده است عبادت، تو خدا باش
که ستم نیست به ناکام خوش از کامروایی