ای آرزوی گمشده، مهمان کیستی
درد منی، بگوی که درمان کیستی
دامان من ز اشک ندامت پر آتش است
ای نوگل شکفته به دامان کیستی
شد پنجهی که شانهی آن زلف پرشکن
ای جمع حُسن و لطف پریشان کیستی
با آن تن شگفت که خوشتر ز جان بود
جانِ که هستی امشب و جانان کیستی
ای صبح آرزو به که لبخند میزنی
سحر آفرین کاخ و شبستان کیستی
من بیتو همچو ماهی بر خاک ماندهام
آب حیات سینهٔ بریان کیستی
من میزبان درد و غم و رنج و حسرتم
ای آرزوی گمشده مهمان کیستی