تو که درد دل دیوانهٔ من میدانی
چند دور از تو خورم خون جگر پنهانی
عاشق عشقم و دیوانهٔ دیوانگیام
منما راه که دارم سر سرگردانی
دل به دریا زدن و دم نزدن میخواهد
هر خسی را نرسد زندگی توفانی
گر تو از بیسر و سامانی من دلشادی
سرفرازم من از این بیسری و سامانی
شادی هر دو جهانش نکشد جانب خویش
آن دلی را که تو گاهی به هوس رنجانی
ما ندیدیم به استادی تو صیادی
مشکل است این همه دل بُرد به این آسانی
آخر ای خسرو خوبان دل من خانهٔ تست
خانهٔ شاه که دیده است بدین ویرانی
فکر من باش شبی ورنه بیاید روزی
که تو هم نیز به درمان دلم درمانی
عشق هم درد عجیبی است عمادا که از آن
قسمت عقل نکردند به جز حیرانی
جان من باد فدای تو که حافظ هم گفت
«جان فدای تو که هم جانی و هم جانانی!»