سَحر آمیخت به جان شب و شب گشت هوایی
جادوی صبحدم از هندی شب یافت رهایی
والهٔ سِحر سَحر گشت شباهنگ و نیامد
دیگرش بانگ پس از آن همه افسانه‌سرایی
دیده بربندم و بنشانم اندر حرم دل
به همانجا که تو شایی به سر تخت خدایی
آرزویی تو، امیدی تو، بهشتی تو، بهاری؟
چیستی؟ کیستی؟ ای جان ز چه دستی، ز کجایی
هر نفس پنجهٔ بی‌طاقتی‌ام پردهٔ خاطر
چو حریزی بگشاید مگرم در نظر آیی
مهر گاهی است به ابر اندر و مه گاه به هاله
ز من ای مهر و مه‌ام این همه پوشیده جرایی
اگر آن اختر تابنده که می‌جویمش از جان
تویی، ای وای از آن روز که خود را بنمایی
من اگر عشق کسی داشته باشم همه اویم
به هوس نیز ندارم به رخی دیده گشایی
تو اگر نیز چنینی چه به از آن و اگر نی
زحمت خویش و مرا بیهوده چندی نفزایی
بی وفا، هیچ نیرزی و جهان پیش تو هیچ است
اگر از کوی وفایی، اگر از شهر صفایی

دیدگاهتان را بنویسید