بگذشتی و ندیدی گذرِ اشکی و آهی
خوب کردی به دو چشم تو نیرزم به نگاهی
آن چنانی که تویی، ناز تو را زیبد و شاید
تا به جایی که به راه تو فتد چشم به راهی
آفتابی تو و باید به همه خلق بتایی
جز جنون نیست که تنها طلب وصل تو گاهی
باز هم کشور دل با همه جور تو نگیرد
اگر از ماهرخان گرد کند چرخ سپاهی
غصهٔ گردش بی جای فلک باده بشوید
بگذارد اگرم گردش چشمان سیاهی
دولت خاص، گدایانِ درِ میکده دارند
سرسپارند کسی را که طلب کرده کلاهی
چه بگویم به تو ای منکر می زانکه نداری
دل آشوبگری، چشم تری، بخت سیاهی
عشق و حُسن من و تو لاله رخا ورد زبان‌هاست
تا نگویی که به جز داغ دلم نیست گواهی
با عمادی که تو داری همه جوری بتوانی
گو اسیر است به آیین جهانی که تو شاهی

دیدگاهتان را بنویسید