بیا ای آنکه بی آرایش و پیرایه زیبایی
درون جامه همچون گل، برون از جامه غوغایی
تمنای دلی، آرام جانی، جان شیرینی
فراتر از چه و چندی و خوشتر از من و مایی
فراگوشم سرآوردی و گفتی دوستت دارم
از آن لب‌ها که هر یک بوسه‌اش ارزد به دنیایی
ببردی گرچه عقل و هوش و دین و دل به یک بوسه
در این بازار از این خوشتر ندیدم هیچ سودایی
ز خود بیرونم از آن لحظه و دیگر نمی‌دانم
نه دنیایی نه عقبایی نه امروزی، نه فردایی
به گیسویت قسم چون من گرفتاری نخواهی یافت
ندیده کس چنین سرگشته مجنونی به صحرایی
تو شاء دلبرانی لیک از من هم مشو غافل
نه هر روز این چمن دارد چنین مرغ خوش آوایی
تو را هم نرم نرم از عالم دل با خبر کردم
مبارک بادت اول گام با سر مست شیدایی

دیدگاهتان را بنویسید