ما را به جز غم تو مبادا به دل غمی
وین غم نمیدهیم به شادی عالمی
ای آرزوی گم شده بازآ که بیتو دل
خون گشت و آرزو نکند جز تو همدمی
ای غم تویی عزیز دل من که بعد از او
غیر از توام نماند انیسی و محرمی
تو یادگار اویی و یادآور وصال
چون نیست او، تو باش که چون جان مکرّمی
رحمت به بیکسی من آوردهای مگر
کو تا برفت، ترک نگفتی مرا دمی
فرصت شمر که رحم ندارد فلک، مباز
از بهر نسیه نقد وصال مسلمّی
از دور چاره نیست در این طرفه میکده
گه خشت و گه سبویی و گه جام و گه جمی
زخمی زدی فلک، که طبیبان روزگار
بهرش نجُستهاند دوایی و مرهمی
غمهای روزگار برفتند و خوش دلیم
ما را به جز غم تو مبادا به دل غمی
پایان غزلیات