برخیز تا پناه به میخانه‌ای بریم
دستِ ز عمر شسته به پیمانه‌ای بریم
مستانه گر که بر سر ما جام بشکنند
خوش‌تر که رنج صحبت فرزانه‌ای بریم
از چرخ شکوه، قصهٔ بیهوده گفتن است
دیوانگی است شکوه به دیوانه‌ای بریم
آن‌سان شدم ملول که گر وجه مِی‌ رسد
این پنج روزه خانه به میخانه‌ای بریم
آنجا هم ار نشد که شوم، همتم کجاست
چون جغد، آشیانه به ویرانه‌ای بریم
هرگز رقیبِ از نظر افتاده کی برد
رشکی که ما به طالع پروانه‌ای بریم
نفرین به لحظه لحظهٔ روزی که آمدم
تا چند رنج بیهده افسانه‌ای بریم

دیدگاهتان را بنویسید