ندارد هیچ کس باور مرا، افسانه را مانم
نمی‌گیرد مرا دستی، تهی پیمانه را مانم
کنم چون مستشان تنها گذارندم به خاموشی
روند از نزد من، چون نیم شب، میخانه را مانم
عبث خندان و گریانم، ندانم دوست از دشمن
چه گویم تا که را مانم، دگر دیوانه را مانم
خطا شد، نیستم مانند مجنون بلکه مجنونم
سزایم سنگ طفلان، گاه اگر فرزانه را مانم
میان آشنایان، در شگفت از کار این و آن
تو گویی از جهانی دیگرم، بیگانه را مانم
نوشتم این غزل زان سان که گفتم آن همدم شفق
نگارستان دلها گشته‌ام، بتخانه را مانم

دیدگاهتان را بنویسید