هست فردا وعدهٔ دیدار من
وعدهٔ دیدار من با یار من
ساز را بگذار می‌ترسم که شوق
ای رفیق امشب بسازد کار من
زودتر ای صبح می‌خواران بتاب
تا گشاید دکه را خمّار من
تا به زیر آن اقاقی‌ها دمی
بشکفد باز آن گل بی‌خار من
باز بعد از مرگ هجران لحظه‌ای
زندگی یابد دل بیمار من
باز نوشد از لبش آب حیات
این دلِ از زندگی بیزار من
سر گذارم بر سر زانوی او
وه وه از آن طالع بیدار من
سینه بگذارم به روی سینه‌اش
پاک گردد ز آینه زنگار من
دل کند سر، شکوه از شب‌های هجر
باز گوید قصه با دلدار من
لحظه‌ای از صبر کم گوید سخن
ساعتی از غصهٔ بسیار من
چنگ در زلفی طلایی می‌زنم
تا گره‌ها وا شود از کار من
آری آری مستِ مستم، مستِ مست
دل دگر امشب نباشد یار من
مطرب شوق امشب آخر بگسلد
تار و پود پرده‌های تار من
ماه من، خورشید من، شمس الشموس
یار من دلدار گل رخسار من
ای عمادالدین سخن کم گو که شوق
دارد افشا می‌کند اسرار من
 
مشهد- شب ۲۶ مرداد ۱۳۲۵

دیدگاهتان را بنویسید