تازه به دولتی رسید این دل بینوای من
کس نشناخت قدر کس جز من و جز خدای من
دولت بی‌کسی مرا داده خدای بی‌کسان
تا نکند هوای کس این دل مبتلای من
جمله جهان مرا بود تا که تو در دل منی
کاش بهشت را بود دولت انزوای من
مبدأ و مقصدم تویی، قبله و معبدم تویی
خانه و مسجدم تویی بلکه تویی به جای من
این دل تست و مال تو، دستخوش خیال تو
بسته به جز جمال تو، در به جهان سرای من
کاش زبان دیگری بود من خراب را
تا تو به لطف آمدی با دل بی‌نوای من
خالص و خاص می‌کنم ناله ز دل به یاد تو
گرچه در این فرامشی شعر شده بلای من
اشک مرا نظاره کن غصهٔ من شماره کن
کم فلک و ستاره کن ای قدر و قضای من
چون شود ای جمال جان روی کنی به بیدلان
با خودت آشنا شوم ای غمت آشنای من
چون که تو ساختی مرا با همه حیله‌ها دگر
با تو کنم چه حیلتی ای بت دلربای من
کاش اثر دهی شبی زمزمهٔ عماد را
آنقدری که خود شوی عاشق ناله‌های من

دیدگاهتان را بنویسید