مرا چو دست دهد صحبت شکر دهنی
چه حاجت است به باغی و بوی نسترنی
بسی به سیر و تماشای باغ می‌رفتم
رخ تو داد فراغم ز هر گل و چمنی
بشست قصهٔ یعقوب، اشک من که نماند
امید وصل عزیزی، نسیم پیرهنی
صفا نشانهٔ عشق است ورنه هر خس و خار
از این فسانه شنیده است همچو من سخنی
ز گیسویت شکنی برگذار باد سبار
مگر رسیم به باغی ز بوی یاسمنی
منم که مطرب از احوال من شود نگران
که گرم تر چو زند ننگرد نشان ز منی
منم که ساقی و شاهد مرا گواهانند
که خوش‌تر از چو منی نادر است در زمنی
دهان تنگ و لب لعل و صورت گرم، شگفت
خدا چگونه بهشت آفریده در دهنی
غرض گرفتن کام است ورنه سودش چیست
درون جام شرابی، میان جامه تنی
چو نیست دست بدان بزم جاودان، حالی
بگیر ساغر گلگون ز دست گل‌بدنی
عماد را سخنی نیست غیر از اینکه بجوی
در این دو روزه بُت تازه‌ای، می کهنی

دیدگاهتان را بنویسید