من در این ویرانه منزل گنج‌ها گم کرده‌ام
مرغ دل را هم به طوفان بلا گم کرده‌ام
کاشکی می‌شد فراموشم چها گم کرده‌ام
خویش را گم کرده‌ام من، تا تو را گم کرده‌ام
درد نتوان خواند دردی را که درمانیش هست
درد من درد است، زیرا من دوا گم کرده‌ام
من امید خویش گم کردم و گرنه باک نیست
گر ده و گر باغ و دکان و سرا گم کرده‌ام
من یکی گم کرده‌ام کاندر جهان همتا نداشت
گر نمی‌شد کفر، می‌گفتم خدا گم کرده‌ام
از سلیمانی مرا جز حسرت خاتم نماند
در کویر یأس بلقیس و سبا گم کرده‌ام
هرکه پیدا کرد کار خویش و یار خویش را
من ز خود بیگانه‌ام تا آشنا گم کرده‌ام
برخلاف دیگران خشنودم از نسیان خویش
تا نگویم هر نفس کاین‌ها چرا گم کرده‌ام
مو به مو این قصه‌ی پر غصه گفتن مشکل است
زان شبی کان سنبل مشکل‌گشا گم کرده‌ام
ای رفیق راه، ضرابی، سراپا لطف و مهر،
عذر من بپذیر اگر شعر تو را گم کرده‌ام
کاشکی برجای آن جُنگی ز من گم گشته بود
بایدم گفتن که اینجا نابجا گم کرده‌ام
گرچه بود از وصف مهر و لطف تو یک از هزار
باز می‌دانم سرودی دلربا گم کرده‌ام
داده‌ام در چنگ سرگردانی و حرمان زمام
راه کوی خویش چون باد صبا گم کرده‌ام
غصه‌ی گم گشته خوردند، دور دانند از خرد
آری اما چون کنم، من عقل را گم کرده‌ام
صد چمن شور و صفا بودم عماد اما دریغ
در زمستانِ غم و حرمان صفا گم کرده‌ام

دیدگاهتان را بنویسید