من این بیماری از هر تندرستی نیک تر بینم
تو خواهی آتش جان باش و خواهی شمع بالینم
خیال روی تو ویرانهام آراسته آن سان
که هر دم جنّتی سازد به بازی کلک مشکینم
بهاری جاودان دارد ز عطر طرهات جانم
که هر شب کنج تنهایی به سیر باغ نسرینم
یکی دارد غم دنیا، دگر اندیشهٔ عقبی
خریدار جمالم من، نه آن دل برد و نه اینم
ز می بهتر چه رنگین میکند ناصح بساط من
بساطی را که باید لاجرم ناچیده برچینم
تو بهتر از وفا چیزی نخواهی یافت در عالم
جفا را امتحان کن، تا ببینی مصلحت بینم
مرا گویند مردم، روز و شب لب بر لبت دارم
بیا جانا که میبندند تهمتهای شیرینم
ندانم تار در مستی چه رازی دوش با من گفت
که جنت قصه میآید دگر در گوش سنگینم
پریشان خاطران را بادهٔ تلخ از نصیحت به
اگر نیک است اگر بد، مستی و عشق است آیینم
وصال دوستان عمر است و کوتاه است عمر ای دل
گر از دیدار محرومم به یاد دوست بنشینم
هزاران بار هشیار آمدم بی خویشتن رفتم
نه در این عمر رندم من، که از رندان دیرینم