با کی از دامان دل را همّت از میخانه گیرم
خنده بر هستی زنم با عاشقان پیمانه گیرم
دام دانه است این جهان، من مرغ بام آسمانم
نی عجب باشد اگر من دل ز دام و دانه گیرم
آتش اندر خود زدن را عاقلان رخصت ندادند
آن قدر مِی می‌خورم تا از جنون پروانه گیرم
گرچه بیش از حد جفا دیدم ندارم شکوه، گر من
دام هستی چون بسوزم دامن جانانه گیرم
تو دهی بندم ز دلسوزی که می کمتر بنوشم
من در آن فکرم که کم کم خانه در میخانه گیرم
گر کسان را دشمنان هستند، گیتی خصم ما شد
کاش بتوانم که داد دل از این دیوانه گیرم
نقش روحم چون پر پروانه دارد قصهٔ عشق
تا نسوزم کی توانم ترک این افسانه گیرم
 
۱۳۳۸

دیدگاهتان را بنویسید